وشاید تو کنار برکه ای وحشی مرا از یاد خواهی برد
در آن هنگام
کفترها در آب شوره زاران دانه های آه چیدند
یکی خواهش کنان می خواهد از لبهای برکه
زندگی را
و دامان بلندش آب و خاک برکه را تا دوش می خندد
نگوئی؛
نگو برکه در آن هنگام سرود درد نوشیده است
نگو...


