چشم ها در ظلمت شب خیره بر راه است
جوی می نالد که((آیا کیست دلدارش؟))
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر:
ای دریغا... در کنارش نیست دلدارش
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟...
هنگامی دستم را دراز کردم که
دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که
مخاطبی نداشتم
و
هنگامی تشنه ی آتش شدم که
در برابرم دریا بودو دریا و دریا......!
نمی خواهی بیائی ؟ نمیایی؟ می خواهی همین جا بمانی ؟
دست مرا رها کرده ای ،مرا در پای این کوه ،در سر این راه ،تنها می گذاری؟
من بی تو چگونه بروم؟من بی تو راه رفتن نمی دانم؟ نمی توانم .
من کی بی تو یک گام برداشته ام؟ چرا مرا رها می کنی؟
مرا به خودم وا میگذاری؟
مرا به که می سپاری؟!!!
مرا...
زهره ی آن نیست
که نامت را
به زبان آرم
در تو می نگرم
و....
می میرم...
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینی است.
بنشین
زلف هایت نکند باد به یغما ببرد
و تو را با تب تزویر پریشان شکند
شاخه ی نازک دیدار من و تو این جاست
طلب آب مکن
رود این جا،شعر،دریا و الفبای چکیدن هر جا
تو فقط دستی باش که به آن شاخه نازک
آیه ای رسم کند
نکند خنده ی افسونگر باد
بزداید نم دستانت را
و بخشکد،گل وصلت،فردا
در آن هنگام
کفترها در آب شوره زاران دانه های آه چیدند
یکی خواهش کنان می خواهد از لبهای برکه
زندگی را
و دامان بلندش آب و خاک برکه را تا دوش می خندد
نگوئی؛
نگو برکه در آن هنگام سرود درد نوشیده است
نگو...
نبودی
تا به نام چشم هایت کوله بار عشق را بر دوش گیرم
و خیل قاصدکها را به باد شرق بسپارم
و شاید،
حیات دستمالی را به گاه نور بخشایم
نبودی،
تا به شکرانه طهارت با شراب شعر می کردم
سجاده پهن می کردم
وبر مهر ترک فهمیده ی دستت
نماز شوق می بردم
(در آن منزل که آنجا قبله قلبت بود)
تو ای اسطوره ی جاوید چشمانم
خیالم میهمان لحظه هایت شد
ولی افسوس
نبودی،
تا نگاهم را میان دستهایت
سبز افشانم...
می ایستی که بایستانی ام؟
نارفیق!
در نیمراهم می نهی که
بتنهایی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را
ندیده
گرفته باشی؟
آه که چه قدر بد است
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده،هنوزها،تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟
مگر بنا نبود،
فلسفه بخوانیم؟
تاریخ برانیم؟
شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان...
و چه ناگهان نا به هنگامی!
که من کفش های توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی : تمام!
تا نا تمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگر نشانت نداده ام،
راههای نرفته ام را؟
مگر برایت نخوانده بودم،
شعر های نگفته ام را؟
شاید فردایی نباشد...
با هواداران به باغ رفتم تا دامنی از گل سرخ برایت ارمغان آرم آنقدر گل چیدم
که بند دامنم بگسست و گلهای بهاری همراه نسیم راه دریا را در پیش گرفتند
تو گوئی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند و اکنون عزیزم .....
اگر میخواهی بوی گلها را ببوئی امشب سربه دامنم بگذار .
امشب شبی دیگر است که کوه هجر تو بر وجودم همچو قله ای عظیم در دشت
سنگینی میکند .
امشب نیزهمچون گذشته دریائی از اشک را به طغیان وا میدارم .
امشب دوست دارم در دوریت یکه وتنها سر به کوه و صحرای تاریک بنهم و
همچون انسانهای حیران هر سو را بنگرم و بگردم و از ماه و ستاره و آسمان
سراغت را بگیرم .
امشب دوست دارم همچون انسان های حیران و مست تیشه ای بر ریشه ی همه
جدائی ها بکوبم و همه را ریشه کن کنم .
امشب کدام کوی و برزن را به دنبالت بگردم و از کدام رهگذر سراغ محبوبم را
بگیرم به کدام سجده و کعبه و بتخانه بانگ تو را سر دهم که .......
امشب تو در کنار من نیستی آنکه فقط نگاهش دردم و درمانم بود .
اگر چه
مدت ها از آن زمان بگذشته است
گاه
فکر می کنم
ته آن کوچه بن بست
نگاهی منتظرم نشسته است.
و من بی تو چگونه نگیرد دلم؟
این جا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند.
اگر بودی
تورادر چشم آهوی اهورا غسل می دادم ،
و در افسون چشمانش
چه زیبا می نوشتم
سبز، زیبائی
.....
ای نام تو تغزل دیرینم در باران
یکشب هوای گریه
یکشب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است.
نمی دانم از کجا شروع کنم و از چه؟ فقط می دانم باید بنویسم و آنچه در قلبم
مثل کوهی سخت و سرد تلنبارشده با قلمی سیاه که دل کاغذ سفید را می شکافد
خرد کنم و این کوه سخت کمی سبک شود.
دوری خیلی بد است.ولی خوب شد که از تو دورم چون نیستی تا خرد شدن مرا
ببینی.خرد شدن از دوری... ./.

